تبليغاتX
این وبلاگ شخصی منه دوستت دارم ها................ من دانشجوي سال آخر معماري از دانشگاه تهران هستم مقدسات من:خدا و خرد و خودم مذهب شوخی سنگينی بود که محيط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدايی داشته باشم.

WwW.آیین زندگی.Com

آیین زندگی

توي قاب خيس اين پنجره ها / عكسي از جمعه غمگين مي بينم

چه سياه به تنش رخت عزا / تو چشاش ابراي سنگين مي بينم

داره از ابر سياه خون مي چكه / جمعه ها خون جاي بارون مي چكه

نفسم در نمي آد جمعه ها سر نمي آد / كاش مي بستم چشامو اين ازم بر نمي آد

عمر جمعه به هزار سال مي رسه / جمعه ها غم ديگه بيداد مي كنه

آدم از دست خودش خسته مي شه / با لب هاي بسته فرياد مي كنه

جمعه وقت رفتنه موسم دل كندنه / خنجر از پشت مي زنه اون كه همراه منه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 11:54  توسط بهنود  | 

مهرگان در ادبیات

در ادبیات به ویژه چامه­های (شعرهای) پارسی، از مهرگان بسیار سخن به میان آمده؛ که در این­جا به بخش کوتاهی از آن اشاره می­شود و چند بیت از چامه­­ی برخی از چامه­سرایان (شاعران) در زیر می­آید:

روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان            مهر بفزا ای نگار ماه چهر مهربان

مهربانی كن به جشن مهرگان و روز مهر           مهربانی کن به روز مهر و جشن مهرگان

جام را چون لاله گردان از نبید باده رنگ          وندر آن منگر که لاله نیست اندر بوستان

کاین جهان را ناگهان از خرمی امروز کرد            بوستان نو شکفته عدل سلطان جهان

                                                                                                    «مسعود سعد سلمان» 


شاد باشید که جشن مهرگان آمد                   بانگ و آوای ِدَرای ِکاروان آمد

کاروان مهرگان از خَزران آمد                  یا ز اقصای بلاد چینستان آمد

نا از این آمد، بالله نه از آن آمد

که ز فردوس برین وز آسمان آمد

مهرگان آمد، هان در بگشاییدش      اندر آرید و تواضع بنماییدش

از غبار راه ایدر بزداییدش         بنشانید و به لب خرد نجاییدش

خوب دارید و فرمان بستاییدش

هرزمان خدمت لختی بفزاییدش

                                                                                       «منوچهری دامغانی»

گاه آن آمد که باد مهرگان لشگر کشد         دست او پیراهن اشجار از سر بر کشد

باغ­ها را داغ­های عریان بر برزند          شاخ­ها را چادر نسطوریان بر سر کشد

زانکه سی سنبر چون ما مست و نرگس شوخ چشم

هردو بدخو را همی در زر و در زیور کشد

مهرگان آمد و جشن ملک افریدونا       آن ­کجا گاو خوشش بودی بر ما یونا

                                                                                     «دقیقی»


آدینه و مهرگان و ماه نو               بادند خجسته هر سه بر خسرو

                                                                                   «قطران تبریزی»


مهرگان آمد گرفته فالش از نیکی مثال      نیک­روز و نیک­جشن و نیک­وقت و نیک­فال

                                                                                      «عنصری»


نـوروز بـه از مـهـرگـان، گـرچـه                 هـــر دو زمـــانــنــد، اعــتــدالــــی

                                                                                    «ناصر خسرو»


بــگشاییم کفتران را بــال
   بــفروزیم شعله بـر سر کوه
بـسـرایـیـم شادمانه سرود
   وین­چنین با هزار گونه شکوه

مهرگان را به پیشباز رویم...
            
         رقص پر پیچ و تاب پرچم­ما
                     زیر پرواز کفتران سپید
         شادی آرمیده گام سپهر
                    خنده­ی نوشکفته­ی خورشید

مهرگان را درود می­گویند...
گرم هر کار مست، هر پندار
همره هر پیام، هر سوگند
در دل هر نگاه، هر آواز
توی هر بوسه، هر لبخند

«امیرهوشنگ ابتهاج (هـ الف. سایه)»

" ما خواهانیم که پشتیبان کشور تو باشیم،
ما نمی­خواهیم از کشور تو جدا شویم،
نمی­خواهیم از خانه خود جدا شویم،
مباد جز این ای مهر نیرومند! "

«اوستا، مهر یشت، بند 75»

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:46  توسط بهنود  | 

MARILYN MANSON



"The Fall Of Adam"

The Abraham Lincoln town cars
arrive to dispose of our king and queen
they orchestrated dramatic new scenes
for Celebritarian needs

When one world ends
something else begins
but without a scream
just a whisper because we
just start it over again

[spoken]
?Do you love your guns
?Your god and your government
Let me hear you
Hey
?Do you love your guns
?Do you love your god and your government
Let me hear you goddamn it
Hey
?Do you love your guns

?And your god and your government

Let me hear you
Hey
?Your mother

?And your father

?And your baby
Goddamn it let me hear you
Hey
Do you love your guns?
I want your mothers and your fathers
To hear you say it
Hey
Every single one of you motherfuckers
Let me hear it from you
Hey
Do you love your guns?
?And your god and your government
Hey
I wanna hear it from everyone
I wanna hear you say you want a gun
Let me hear it
Hey

این شعر آهنگ فرود آدم هستش که از مارلین منسونه

این خواننده نیاز به معرفی نداره پس بخونید و لذت ببرید

برگردان پارسی آن هم در ادامه مطلب هست به هر سوی این برگردان خودم بود پس اگه ایرادی داره پوزش می خواهم و هرکس می خواهد معنی آنرا بداند خودش برگرداندش به زبان پارسی

این پست در وبلاگ تندر نیز نگاشته شده بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 20:22  توسط بهنود  | 

 

راست میگه بهتره که یه خر تورو بوس کنه تا............

اینجا عجب جای باحالی درست کردما دمم گرم

پاینده باشید دوستان و یاران گرامی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 23:7  توسط بهنود  | 

شمس تبريزي

شمس الدين محمد پسر علي پسر ملک داد تبريزي از عارفان مشهور قرن هفتم هجري است، که مولانا جلال الدين بلخي مجذوب او شده و بيشتر غزليات خود را بنام وي سروده است. از جزئيات احوالش اطلاعي در دست نيست؛ همين قدر پيداست که از پيشوايان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربايجان و آسياي صغير و از خلفاي رکن الدين سجاسي و پيرو طريقه ضياءالدين ابوالنجيب سهروردي بوده است.  برخي ديگر وي را مريد شيخ ابوبکر سلمه باف تبريزي و بعضي مريد باباکمال خجندي دانسته اند. در هر حال سفر بسيار کرده و هميشه نمد سياه مي پوشيده و همه جا در کاروانسرا فرود مي آمد و در بغداد با اوحدالدين کرماني و نيز با فخر الدين عراقي ديدار کرده است. در سال 642 هجري وارد قونيه شده و در خانه شکرريزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلال الدين که فقيه و مفتي شهر بوده به ديدار وي رسيده و مجذوب او شد.  در سال 645 هجري شبي که با مولانا خلوت کرده بود، کسي به او اشارت کرد و برخاست و به مولانا گفت مرا براي کشتن مي خواهند؛ و چون بيرون رفت، هفت تن که در کمين ايستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وي چنان نعره زد که آن هفت تن بي هوش شدند و يکي از ايشان علاءالدين محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند از شمس الدين جز چند قطره خون اثري نيافتند و از آن روز ديگر ناپديد شد. درباره ناپديد شدن وي توجيهات ديگر هم کرده اند.  به گفته فريدون سپهسالار، شمس تبريزي جامه بازرگانان مي پوشيد و در هر شهري که وارد مي شد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل مي کرد و قفل بزرگي بر در حجره ميزد، چنانکه گويي کالاي گرانبهايي در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصير پاره اي بيش نبود. روزگار خود را به رياضت و جهانگردي مي گذاشت. گاهي در يکي از شهرها به مکتبداري مي پرداخت و زماني ديگر شلوار بند ميبافت و از درآمد آن زندگي ميکرد.

ورود شمس به قونيه و ملاقاتش با مولانا طوفاني را در محيط آرام اين شهر و به ويژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا برانگيخت. مولانا فرزند سلطان العلماست، مفتي شهر است، سجاده نشين باوقاري است، شاگردان و مريدان دارد، جامه فقيهانه ميپوشد و به گفته سپهسالار (به طريقه و سيرت پدرش حضرت مولانا بهاءالدين الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن) مشغول است، در محيط قونيه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با اينهمه چنان مفتون اين درويش بي نام و نشان ميگردد که سر از پاي نمي شناسد.

تأثير شمس بر مولانا چنان بود که در مدتي کوتاه از فقيهي با تمکين، عاشقي شوريده ساخت. اين پير مرموز گمنام دل فرزند سلطان العلما را بر درس و بحث و علم رسمي سرد گردانيد و او را از مسند تدريس و منبر وعظ فرو کشيد و در حلقه رقص و سماع کشانيد. چنانکه خود گويد:

در دست هميشه مصحفم بود                                    در عشق گرفته ام چغانه

اندر دهني که بود تسبيح                                          شعر است و دوبيتي و ترانه

حالا ديگر شيخ علامه چون طفلي نوآموز در محضر اين پير مرموز زانو مي زند (زن خود را که از جبرئيلش غيرت آيد که در او نگرد محرم کرده، و پيش من همچنين نشسته که پسر پيش پدر نشيند، تا پاره ايش نان بدهد) و چنين بود که مريدان سلطان العلما سخت برآشفته و عوام و خواص شهر سر برداشتند. کار بدگوئي و زخم زبان و مخالفت در اندک زماني به ناسزا راني و دشمني و کينه و عناد علني انجاميد و متعصبان ساده دل به مبارزه با شمس برخاستند.

شمس تبريزي چون عرصه را بر خود تنگ يافت، بناگاه قونيه را ترک گفت و مولانا را در آتش بيقراري نشاند. چند گاهي خبر از شمس نبود که کجاست و در چه حال است، تا نامه اي از او رسيد و معلوم شد که به نواحي شام رفته است.

با وصول نامه شمس، مولانا را دل رميده به جاي باز آمد و آن شور اندرون که فسرده بود از نو بجوشيد. نامه اي منظوم در قلم آورد و فرزند خود سلطان ولد را با مبلغي پول و استدعاي بازگشت شمس به دمشق فرستاد.

پس از سفر قهر آميز شمس افسردگي خاطر و ملال عميق و عزلت و سکوت پر عتاب مولانا ارادتمندان صادق او را سخت اندوهگين و پشيمان ساخت. مريدان ساده دل که تکيه گاه روحي خود را از دست داده بودند، زبان به عذر و توبه گشودند و قول دادند که اگر شمس ديگر بار به قونيه باز آيد از خدمت او کوتاهي ننمايند و زبان از تشنيع و تعرض بربندند. براستي هم پس از بازگشت شمس به قونيه منکران سابق سر در قدمش نهادند. شمس عذر آنان را پذيرفت. محفل مولانا شور و حالي تازه يافت و گرم شد.

مولانا در اين باره سروده است:

شـمـس و قـمـرم آمـد، سمـع و بـصـرم آمــد                              وآن سيـمـبـرم آمـد، آن کـان زرم آمـد

امــروز بــه از ديـنـه، اي مــونــس ديــــريـنـه                               دي مست بدان بودم، کز وي خبرم آمد

آن کس که همي جستم دي من بچراغ او را                             امـروز چـو تـنـگ گــل، در رهگـذرم آمـد

از مــرگ چــرا تـرسـم، کــاو آب حـيـات آمـد                               وز طعنه چرا ترسـم، چون او سپرم آمد

امـروز سـلـيـمـانــم، کــانـگـشـتـريـم دادي                                 زان تـاج مـلـوکـانـه، بر فرق سرم آمـــد

پس از بازگشت شمس ندامت و سکوت مخالفان ديري نپائيد و موج مخالفت با او بار ديگر بالا گرفت. تشنيع و بدگوئي و زخم زبان چندان شد که شمس اين بار بي خبر از همه قونيه را ترک کرد و ناپديد شد و به قول ولد (ناگهان گم شد از ميان همه) چنانکه ديگر از او خبري خبري نيامد. اندوه و بيقراري مولانا از فراق شمس اين بار شديدتر بود. چنانکه سلطان ولد گويد:

بانگ و افغان او به عرش رسيد                             ناله اش را بزرگ و خرد شنيد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:5  توسط بهنود  |